سمیرا عزیزی، خرمشهر تنها یک شهر بر نقشه نیست! آن زمان که خورشید چهارم آبان سال ۵۹ در افق غبارآلود خوزستان غروب کرد، خرمشهر، خونینشهر شد. آری، نفس این قلب تپنده ایرانزمین در پنجههای آهنین دیوان و ددان جنگ به شماره افتاده بود و کوچه پس کوچههایش که روزگاری شاهد شادی کودکان و ترانه نخلها بود به سنگرهای مقاومت مبدل گشت.
سی و چهار روز، خشت خشت این شهر به پهنای یک تاریخ ایستاد و شیرمردان تکاور با دستانی سرشار از تهی اما دلی به وسعت اروند، همراه مردمان خونگرم آن دیار از ناموس وطن با جان و دل دفاع کردند.
آنان با مُرکب خون و قلم غیرت، مشقِ عشق نگاشتند تا در سومین طلوع خردادماه، تقدیر این خاک جور دیگری رقم بخورد.
عملیات «بیتالمقدس» با وجود دلاورمردان آریایی، یک رزم کلاسیک نبود بلکه تجلیگاه اراده ملتی بود که نمیخواست زیر سایه شوم اشغال اجنبی، سر تعظیم فرود بیاورد. اروند، شاهد است و گذر بیصدا و سهمگین جوانان را دیده که شهادت را نه پایان راه که دروازهای تا وصال میانگاشتند. غیورانی که از پیکرشان روی مینها پلی برای پیروزی فردای وطن ساخته شد.
سوم خردادماه و موعودی که فرا رسید… نوای رسای «اللهاکبر» در فضای شهر پیچید و زمین و زمان به رعشه افتاد. آن روز، نخلان سوخته، سرافرازانه قد علم کردند و زخمههای دیوار، بار دیگر بوی زندگی گرفت.
وه چه خوش زمانی بود آزادی! دوباره خرمشهر به روی فرزندانش آغوش گشود و آن هنگام، تاریخ دوباره گواهی داد که چگونه خون بر شمشیر پیروز است و ایمان بر فولاد آخته چیره میشود.
این شهر، ققنوسوار با معجزه و همت والای مردانی که باور داشتند«خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ در میان غبار میدان دوباره زاده شد و این خاک شناسنامه و سند بودنِ ما و یادگار گرانسنگی است که از هُرم نفس طهور شهدا طعم حیات گرفته است.
آری، خرمشهر معلم عشق شد و به ما آموخت که اگر اراده کنیم محال در برابرمان زانو میزند و هر وجب از این تربت عزیز، امانت است.
امروز هم نخلهای کارون هنوز قصه آن ایثار عظیم را برای رود میسرایند و این ایرانشهر تا ابد نگینی بر انگشتری میهن باقی ماند تا همگان بدانند وطن خط قرمز عشق است و آزادی بهایش جز خون پاک نیست.
هنوز، دفاع مقدس در هر قدم و نگاه، جاریست چراکه ما وارثان نسل حماسه و میراثداران خونهای مطهر گذشتگانی هستیم که غیرتشان در رگها جاری است و ایرانی که تا همیشه خُرّم خواهد ماند و هیچدستی نخواهد توانست غبار خواری بر پیشانی آن بنشاند.
نویسنده: سمیرا عزیزی



