
این روزها بزرگترین نگرانی پریچهر، نان نیست؛ سقف است. اگر مجبور شود خانهای را که سه ماه اجارهاش عقب افتاده تخلیه کند، دیگر با پول رهن این خانه، حتی در اسلامشهر هم نمیتواند جایی را اجاره کند. برای او، گرسنگی قابل تحملتر از بیخانمانی است. پریچهر، زنی حدوداً ۵۰ ساله، سالهاست که هر روز صبح از حاشیه شهر راهی پیادهروهای تهران میشود تا با فروش لباس، بار اصلی تأمین معاش خانوادهای چهار نفره را به دوش بکشد. نه بیمهای دارد، نه قرارداد کاری و نه پشتوانهای که اگر چند هفته نتواند کار کند، جلوی فروپاشی زندگیاش را بگیرد. ما در دوران جنگ به سراغ این خانواده رفتیم؛ زمانی که آثار بحران فقط در جدولهای تورم دیده نمیشود، بلکه خود را در سفرههای کوچکتر، اجارههای معوقه و اضطراب دائمی مزدبگیران نشان میدهد.
رویای عید که در آتش جنگ سوخت
اسفندماه برای دستفروشان فقط آخرین ماه سال نیست، مهمترین فصل درآمد است. پریچهر هم پیش از آغاز سال نو، بخش عمده پساندازش را پای خرید لباس داد تا با فروش شب عید، هم سرمایهاش را برگرداند و هم چند ماه ابتدایی سال را با خیال آسودهتری بگذراند. اما آنچه رخ داد، هیچ شباهتی به برنامهریزیهای او نداشت. با آغاز جنگ، بازار به خواب رفت. خیابانها خلوت شد و بساطی که قرار بود خرج زندگی باشد، نزدیک به سه ماه بیمشتری ماند. سرمایهای که باید چرخ زندگی را میچرخاند، آرامآرام خرج روزمرگی شد. پریچهر با صدایی خسته میگوید:
در این مدت، هرچه برای شب عید کنار گذاشته بودم، خرج زنده ماندن شد.
پریچهر اکنون سه ماه اجاره خانهاش را پرداخت نکرده است. او ماهانه حدود ۱۰ میلیون تومان برای اجاره میپردازد؛ مبلغی که حتی پیش از افزایش احتمالی اجارهها نیز برای یک خانواده کمدرآمد سنگین است. حالا صاحبخانه تصمیم به فروش ملک گرفته و کابوس اصلی پریچهر، دیگر فقط پرداخت بدهی و سیر نگه داشتن شکم اعضای خانواده نیست؛ آوارگی است و از دست دادن سرپناه، تمام ذهن این زن را درگیر کرده.گرانی مسکن، سالهاست خانوادههایی مثل او را از تهران به شهرهای پیرامونی مانند اسلامشهر، پرند، نسیمشهر و رباطکریم رانده است. جابهجایی برای آنها دیگر تغییر محل سکونت نیست؛ بهای سنگینی است که با رفتوآمد روزانه، کرایههای راه و فرسودگی جسمی میپردازند تا فقط جایی برای خوابیدن داشته باشند. جابهجایی مجدد برای این خانوادهها یک «انتخاب» یا تغییر محل سکونت نیست؛ سقوط آزاد یا شاید به بیانی دیگر نوعی تبعید است. پریچهر میگوید:
حاضرم روزها نان و پنیر بخوریم یا گرسنه بمانیم، اما این سقف بالای سرمان بماند. بیسرپناهی در این شهر یعنی تمام شدن همهچیز….
این استیصال زمانی عمیقتر میشود که بدانیم حداقل دستمزد مصوب سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است کهبا تمام مزایا به زحمت به ۲۳ میلیون تومان میرسد، اما هزینه سبد معیشت در برآوردهای رسمی به ۴۵ میلیون تومان میرسد. وقتی کارگرانی با حقوق ثابتِ حداقلی زیر این بار کمر خم میکنند، وضعیت برای کارگران بخش غیررسمی مانند پریچهر که همان دستمزد تضمینشده را هم ندارند، به مراتب شکنندهتر است. برای آنها چند هفته تعطیلی بازار، مرز باریک میان سرپناه داشتن و بیخانمان شدن است.
سفرههایی که آب میروند
گوشت قرمز مدتهاست از سفره این خانواده پرکشیده و جای خود را به سیبزمینی، تخممرغ و حبوبات داده است. پریچهر میگوید پیش از جنگ، با اعتبار کالابرگ میتوانست ماهی سه عدد مرغ بخرد، اما حالا با وجود وعدههای رسمی دولت و فرداستان درباره تقویت حمایتهای معیشتی، اعتبار کالابرگ فقط به دو عدد مرغ میرسد. آمارها نیز همین واقعیتِ کف خیابان را تایید میکنند. تازهترین دادههای مرکز آمار نشان میدهد تورم نقطهبهنقطه کشور در تیرماه به بیش از ۸۷ درصد رسیده و فشار اصلی روی گروه خوراکیهاست. تورم نقطهای گروه خوراکیها، آشامیدنیها و دخانیات در تمام استانهای کشور سهرقمی بوده و در برخی استانها به حدود ۱۵۰ درصد رسیده است. در همین گزارش، تهران با وجود ثبت کمترین نرخ تورم نقطهای در میان استانهای کشور، همچنان تورمی نزدیک به ۷۴ درصد را تجربه کرده است؛ رقمی که نشان میدهد حتی در استانی با پایینترین نرخ رسمی تورم نیز هزینههای زندگی با سرعتی بسیار بیشتر از توان درآمدی خانوارها افزایش یافته است. در بسیاری از استانهای دیگر، بهویژه مناطق مرزی و کمبرخوردار، فشار معیشتی از این هم سنگینتر است و نرخ تورم از مرز ۱۰۰ درصد عبور کرده است. اما برای خانوادههایی مانند خانواده پریچهر، تورم پیش از آنکه یک عدد در گزارشهای رسمی باشد، خود را در شکل دیگری نشان میدهد؛ حذف گوشت از سفره، کمتر شدن خرید مرغ، عقب افتادنِ ناگزیرِ اجاره خانه و نگرانی دائمی از فردایی که هزینههایش از درآمد امروز بیشتر است. شکاف میان درآمد و هزینههای عادی زندگی، برای کارگرانی مانند پریچهر که در بخش غیررسمی اقتصاد فعالیت میکنند، عمیقتر است؛ کارگرانی که نه حداقل مزد تضمینشده دارند، نه بیمه بیکاری و نه امنیت شغلی. برای آنها، چند هفته تعطیلی بازار، میتواند فاصله میان داشتن خانه و بیخانمان شدن باشد.
زنانی که بار بحران را چند برابر تحمل میکنند
فشار این روزها روی دوش پریچهر ابعاد پنهانی هم دارد. او نه تنها بار بازار بیرحم غیررسمی را به دوش میکشد، بلکه مسئولیت دشوارِ مدیریت و حفظ انسجام خانواده نیز با اوست. پریچهر هر روز صبح از اسلامشهر راهی تهران میشود. لباسها را جمع میکند، مسیر طولانی تا مرکز شهر را طی میکند و ساعتها در خیابان میایستد؛ گاهی مشتری هست و گاهی ساعتهای متوالی، رهگذران فقط قیمت میپرسند و بیاعتنا رد میشوند. همسرش گرچه در خانه حضور دارد، اما سهمی در هزینهها ایفا نمیکند و کمتر از خانه خارج میشود. پریچهر اما به خاطر فشارهای اجتماعی و آنچه «حفظ آبرو» مینامد، سکوت کرده و بار این زندگی را یکتنه بر دوش میکشد.داستان «پریچهر» فقط روایت یک زندگی شخصی نیست؛ تصویری از وضعیتی است که در آن، بسیاری از زنان کارگر در پایینترین سطوح بازار کار، همزمان بار تأمین درآمد و مدیریت زندگی خانوادگی را به دوش میکشند؛ بیآنکه از حمایتهای متناسب با این مسئولیت برخوردار باشند. این زنجیره محرومیت، نسل بعدی را هم بینصیب نگذاشته است. دختر ۲۰ساله خانواده که زمانی نه چندان دور دانشجوی دانشگاه آزاد بود، به دلیل عجز در پرداخت شهریه، ناچار شد تحصیل را رها کند. او برای کمک به مادر، در یک فروشگاه به عنوان فروشنده مشغول به کار شد؛ شغلی بدون بیمه، بدون قرارداد مطمئن و با نظام پرداختی که بخش قابل توجهی از درآمدش به پورسانت فروش وابسته بود. درآمدش هیچ ثباتی نداشت؛ اگر فروش بود، دستمزد بیشتری میگرفت و اگر بازار کساد میشد، سهم او نیز از درآمد کمتر میشد. در چنین شرایطی، بخش مهمی از ریسک بازار به جای کارفرما، بر دوش نیروی کاری قرار میگرفت که کمترین قدرت چانهزنی را داشت. با وقوع جنگ چهلروزه و رکود بازار، دختر نیز کار خود را از دست داد و به جمعیت بیکاران پیوست تا رویای تحرک طبقاتی در این خانواده، پیش از شکلگیری خاموش شود.
از اسلامشهر تا تهران؛ جغرافیای فقر
پریچهر یکی از هزاران کارگری است که دیگر توان زندگی در تهران را ندارند، اما همچنان برای کار، هر روز به تهران میآیند. گرانی مسکن، بسیاری از خانوادههای کارگری را طی سالهای گذشته به شهرهای پیرامونی رانده است. اما این جابهجایی، هزینههای زندگی را کم نکرده؛ فقط شکل آن را تغییر داده است. در حاشیهها اجاره خانه شاید اندکی کمتر باشد، اما هزینه رفتوآمد، زمان از دسترفته و فرسودگی جسمی، بخشی از بهای زندگی در حاشیه است. برای پریچهر، هر روز کاری از اسلامشهر آغاز میشود و در پیادهروهای تهران ادامه پیدا میکند؛ مسیری که فقط جابهجایی میان دو نقطه جغرافیایی نیست، بلکه رفتوآمدی روزانه میان امید و نگرانی است؛ امید به اینکه امروز فروش بهتری داشته باشد و نگرانی از اینکه شاید باز هم دست خالی به خانه برگردد.
روایت یک خانواده، تصویر یک وضعیت
داستان پریچهر تصویر عریان خانوادهای است که پیش از جنگ هم با سختی دستوپنجه نرم میکرد، اما شوک رکود بازار پس از جنگ، همان تعادل لرزان زندگیاش را هم در هم شکست. برای خانوادههایی که درآمدشان به کار روزانه وابسته است، «بحران» فقط یک خبر سیاسی یا یک شاخص اقتصادی نیست؛ بلکه مستقیماً به معنای حذف وعدههای غذایی یا ترک تحصیل فرزندان است. امروز بزرگترین آرزوی پریچهر، خرید خانه یا حتی افزایش درآمد نیست. او صبحها که بساطش را در تهران پهن میکند، فقط امیدوار است صاحبخانهاش در اسلامشهر برای فروش خانه مشتری پیدا نکند. شاید معنای واقعی سقوط معیشت همین باشد؛ وقتی بزرگترین آرزوی یک کارگر، دیگر بهتر زندگی کردن نیست، بلکه فقط حفظ همان سقف لرزان و خرابهایست که هنوز بالای سر خانوادهاش باقی مانده است…..
گزارش: گلیتا حسینپور اصفهانی